رویارویی متفاوت ایرانیان با جنگ؛ مردمی که با ترس و ناامنی بیگانه نیستند!
چرا ترس ایرانیان از جنگ هم با همه جای دنیا متفاوت است؟
شایانیوز- این روزها جنگ بر تمام شئونات زندگی ایرانیان سایه افکنده و هیچ جنبه ای از زندگی فردی و اجتماعی مردم نیست که به نوعی با آن درگیر آن نشده باشد. ترسی فراگیر بر زندگیها چیره شده مانند تمامی مردمی در جهان که کشورشان درگیر جنگ است. اما آنچه که مردم ما را از بقیه متمایز کرده و مایه تعجب خودشان هم شده، شیوه برخورد با این ترس است. شاید مقداری تعجببرانگیز و قابل تأمل باشد که چرا مردم ایران در مواجهه با بمبارانها و موشکها به پشت بامها میروند و لحظه اصابت آنها را تماشا میکنند؟ چرا با این وقایع با منطق سرگرمی و خنده روبهرو میشوند؟
از سوی دیگر چرا زیر این حملات و باور به اینکه هر لحظه ممکن است در نزدیکی آنها نیز انفجاری رخ دهد، همچنان به زندگی مشغولند؟
![]()
اگر به دو پدیده مهم در روانشناسی به نامهای «عبور از مرحله پذیرش» و «پی بردن به عدم توانایی در اثرگذاری بر شرایط» بنگریم، بهتر میتوانیم گذار مردم از مراحل ابتدایی ترس و ورود به فازی جدید از استرس و حس ناامنی را درک کنیم.
واقعیت آن است که مردم ایران سالهاست در استرس مزمن ناشی از هزار و یک معضل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زندگی میکنند که به نوعی زندگی روزمره آنها را به فراخور شرایط هر کس با درجهای از حس ناامنی و بیثباتی عجین کرده است. ترس و اضطراب بابت تمام لحظات حال و آینده، به جزئی جداییناپذیر اززندگی تک تک ایرانیان در این سالهای سخت تبدیل شده است. آن واهمه و ارعابی که جنگ به همراه میآورد گرچه بسیار سهمناکتر است اما به هیچ وجه برای مردم، بیگانه نیست. مردم با آن آشنا هستند. ناامنی برای مردم امری آزموده است.
![]()
اگر در سایر کشورها مردمی را میبینیم که به محض وقوع جنگ، در سردرگمی و وحشت عمیقی غوطهور میشوند به این دلیل است که اصلاً معنای ناامنی و بیثباتی و عدم اطمینان از فردا را نمیشناسند. تمام امنیت امروزو فردایشان به یکباره برسرشان خراب میشود. اما در ایران مردم از قبل هم چندان امنیتی برای خود و فردایشان متصور نبودند که حالا از فروریزیاش دچار اضطراب بی سابقه شوند؛ بلکه فقط اضطرابها و ترسهای قبلی مضاعف میشوند؛ اما به هیچ وجه جدید نیستند که بخواهند شیرازه زندگی را از هم بگسلند. زندگی نیمبند و آن گذران عمر پر مشقت ایرانیان از هر قشر و طبقه، همچنان سپری میشود و حالا ترس از بمباران و انفجار هم به آن اضافه شده است. ترسی که شاید بیراه نباشد اگر آن را گاهی هیجان بنامیم. هیجان بابت انفجاری که شاید بکشد اما در کنار آن، لحظاتی از با هم بودن خانواده و رفقا و خندیدن به این «ترس و نگون بختی» را نیزخلق میکند. در یک کلام میتوان گفت برای مردمی که همه نوع رنج و سختی و ناامنی را از سر گذرانده و میگذرانند، هچ چیز آنقدرها هم غریبه نیست.
![]()
مضاف بر اینها، کاری هم از دست مردم ساخته نیست. چه میتوانند بکنند؟ بر فرض هم که بترسند و خود را ببازند، چه کاری ازشان ساخته است؟ این همان پدیده «پی بردن به عدم توانایی در اثرگذاری بر شرایط» است. مردم میدانند که توانایی ایجاد تغییر ندارند؛ پس به زندگی خود ادامه میدهند و شاید حتی برخی از جنبههای زندگی را بیش از گذشته پی بگیرند. این مسئله از جهاتی شبیه به پدیده «اثر رژلب» در امریکای دوران رکود سخت اقتصادی باشد. در آن سالهای سخت و طاقتفرسا که امریکا دچار بحران اقتصادی عظیم و فقر گسترده بود، فروش اشیای غیرضروری و لوکس مانند رژ لب، رشد فزایندهای یافت. مردم امریکا در آن روزگار دریافته بودند که به هیچ وجه با درآمد و پساندازشان قادر به خرید ملزومات حیاتی و بااهمیت زندگی مانند خانه و ... نخواهند بود، پس پولشان را صرف خرید چیزهایی میکردند که شاید لحظهای حالشان را خوب کند و همین برای آنها غنیمت بود. فردایی وجود نداشت و گذران لحظات حال، تمام دارایی مردم آن روزگار امریکا بود.
درست مانند حال و روز امروز مردم ایران. با وجود ترس و ناامنی فزاینده، به لحظه حال چسبیدهاند چون میدانند فردایی وجود ندارد. میترسند اما حرکت چندانی در راستای فرار از خطر نمیکنند چون راه فراری وجود ندارد. حتی آژیری هم وجود ندارد که خطر را هشدار دهد! همه محکومند به ترس وناامنی. جز نشستن و انتظار کشیدن، چه کاری از دستشان برمیآید؟ جز اینکه به پشت پنجره یا بر پشت بامها بروند و لحظه اصابت موشکها و بمبارانها را تماشا کنند؟
مخلص کلام: مردم ایران بریدهاند! تمام.
![]()