رازهای قجری؛ روایت دختر ناصرالدین شاه از آشوب خونآلوده در حرمسرا در روز ترور شاه!
روایت دختر عزیزکرده ناصرالدین شاه در مورد روز مرگ او بسیار خواندنی است. او آشوبی که در کاخ ایجاد شده بوده را با مهارت فراوان تصویر میکند.
شایانیوز- در مورد روز مرگ ناصرالدین شاه قاجار روایات گوناگونی وجود دارد و هر کس به فراخور توانایی بیانش و آنچه که از آن روز دیده، این واقعه را تصویر میکند. از درباریان و مقامات گرفته تا خواجهها و خدمه و زنان حرمخانه شاهی. از این میان همه این روایات و ذکر مصیبتها، تاجالسلطنه دختر عزیزکرده ناصرالدین شاه که پدرش بسیار او را دوست میداشت و گفته بود تا قبل از بیست سالگی وی را به خانه شوهر نبرند، روایت دقیق و جذابی از آن روز دارد که بسیار خواندنی است. گویا همان روز به ابرویش وسمه کشیده بوده و از قضا خبر مرگ شاه را میآورند و مادرش او را تنبیه میکند. او از سوءظن به امینالسلطان میگوید و ردپایی از او در قتل شاه حس میکند. همچنین از مخالفت انیسالدوله (همسر محبوب شاه و سوگلی دربار) با رفتن شاه به حرم عبدالعظیم میگوید، گویا بد به دلش افتاده بوده است. اما شاه با عزم راسخ میرود به سوی سرنوشت محتومش. بخوانیم این روایت پر کشش را:
در همان روزی که پدرم مقتول شد، صبح که از حمام بیرون میآمد، انیسالدوله در سر حمام منتظر میشود تا لباس پوشیده، بعد اجازه میخواهد که در خلوت عرض بکند. به اتاق میروند. او خودش را به روی پای پدرم افکنده و میگوید: «غیبگویی به من گفته است که تا سه روز شما خطر دارید. بیایید به خود و این یک مشت مردم رحم کرده، امروز را موقوف کنید و به حضرت عبدالعظیم نروید.»
پدرم متفکر شده، پس از ساعتی سربلند کرده، میگوید: «اگر رعایای من به نظر دقت و انصاف نظر کنند، من بد سلطانی نبودهام. در تمام مدت سلطنتم یک نفر را به کشتن نداده، یک نزاع خیلی کوچکی با دولتهای همجوار نداشتهام. همیشه رفاه و آسودگی ملت را بر رفاه و آسودگی خود ترجیح داده، پول ملت را به مصارف بیفایده صرف نکردهام. مال مردم را از دستشان نگرفتهام. امروز در خزانه میلیونها، در صندوقخانه صندوقها جواهر موجود. تمام سعی من در مدت سلطنتم ثروت ایران بوده است. و حال هم با این نقشه که کشیده و این تهیه که برای رعایا نمودهام که: پس از قرن به آنها حق بدهم، مالیات را موقوف کنم، مجلس شورا را برای ایشان افتتاح کنم، از ولایات وکیل از طرف رعایا در آن مجلس پذیرم، گمان نمیکنم صلاح رعیت در قتل من باشد. فرضا تمام خدمات من به ملت ایران مجهول باشد و واقع در صدد قتل من باشند، سه روز بیرون نروم، روز چهارم که رفتم مرا خواهند کشت. پس بگذار بکشند، تا پس از مرگ من زحمتها دیده، رنجها ببرند تا قدر مرا بدانند.» و گفته بود به انیسالدوله: «ابداً خائف نیستم (نمیترسم) ولی برای ملت ایران متاسفم زیرا که پسر من قابل سلطنت نیست و آنچه را من در پنجاه سال سلطنت به خون دل برای روز بد ایران گردآوری کردهام، او درعرض چند سال تلف خواهد کرد.»
![]()
اشک چشمهای پدرم را گرفته دستمال را به چشم میکشد. انیسالدوله فریاد میزند: «آه! شما سلطان هستید؛ گریه میکنید؟ شما اقتدار دارید؛ عجز و لابه میکنید؟» گفته: «نه، انیسالدوله! من برای خودم متأسف نیستم، من برای این آب و خاک متأسفم.»
انیسالدوله عرض میکند: «قربان! رعیت را متهم نکنید. تمام رعایا شما را دوست میدارند. این کسی که به شما خیانت میکند، پرورده احسان شماست. این کس [منظور امینالسلطان صدراعظم است]، آن شخص بیقابلیتی است که خود اعلیحضرت او را به این درجه رسانیدهاید که امروز به روی خود شما ایستاده است. این شخص خائن را جزو ملت نجیب ایران نمیشود محسوب کرد. این یک نفر است. گناه یک نفر، یک ملتی را لکهدار نمیکند.»
پس از فکر عمیقی، پدرم میگوید: «اگر مقصود صدراعظم است، به جزای اعمال خود میرسد. من تهیه مجازات او را پس از قرن در نظر داشتم. حالا که اصرار دارید، فردا او را دستگیر میکنم.»
هرچه زنپدر بیچارهام اصرار میکند که: «امروز سواری را موقوف کنید، این کار را انجام داده، هفته بعد زیارت بروید» قبول نمیکند. میرود و به دست آن مرد مقتول میشود.
پدرم رفت. تمام خانمها به منازل خود رفته، مشغول کارهای روزانه خود میشوند.
![]()
چند روز قبل از این قضیه صدراعظم [امینالسلطان] و صنیعالدوله [اعتمادالسلطنه رئیس دارالترجمه و وزیر انطباعات] به حضرت عبدالعظیم رفته، در سر قبر جیران با همین میرزا رضا گفتوگوی زیادی میکنند. پس از مراجعت صنیعالدوله طاقت این خیانت عظیم را نیاورده سکته میکند میمیرد. لیکن صدراعظم با کمال قوت قلب و وقار منتظر نتیجه میشود [...]
ظهر آن روز، در حرمخانه آشوب غریبی برپا شد. با وجود منع و تاکید صدراعظم که به حرمخانه عجالتاً خبر ندهند، باز خواجه طاقت نیاورده، گفته بود که «برای شاه تیر انداختهاند ولی نخورده است.» تمام زنها با حال موحش و پریشان یکمرتبه از اتاقها بیرون ریخته در دیوانخانه دویدند و بنای فریاد فغان را گذاشته که «ما میخواهیم شاه را ببینیم.»
چون گفته بودند زخمی شده است و در تالار ابیض است، پس از اینکه فریاد فغان اینها شدت کرده، خواجهها آمده، گفتند: «شاه خوب است و الان از درب بزرگ اندرون خواهد آمد.» این بدبختها به یک سرعتی آن درب دویده، فغان فریادشان یک قدری تخفیف پیدا کرد. ساعتی منتظر شده، دیدند اثری ظاهر نشد. خواسته سر بیچادر و بیحجاب در کوچه بروند، خواجهها هم به هیچ قسم نمیتوانستند در مقابل این طوفان دود، این صاعقه اندوه ممانعت کنند.
[...] در همین روز شوم که در مغاک بدبختیها سرنگون شدم، بدبختی سریعالاثری دامنگیرم شد. تازه در حرمخانه اختراع کرده بودند که با دوا ابروی خود را سیاه میکردند و این دوا ترکیب شده بود از «نیترات دارژان» و میدانید نور، سیاهی او را مضاعف کرده به هیچ قسم پاک نمیشد؛ و مجبوراً باید چند روزی بگذرد تا پاک شود. صبح آن روز بیخبر از پیشآمد طبیعت، منِ بدبخت از این دوا مقدار زیادی به ابروی خود مالیده بودم. با وجودی که من هیچوقت ابروی خود را دست نمیزدم و به قدر کفایت مودار و مشکی بود، آن روز طفولیت دامنگیر، ابروها را با این دوا مشکی کردم.
![]()
پس از این که این هیاهو برخاسته شد، من هم دویده داخل جمعیت شده، این طرف و آن طرف سرگردان میدویدم. قوه [نور چراغ] به این دوا خورد، فوقالعاده او را سیاه کرده بود. با آن حال وحشت، با آن حال اضطراب که سرگردان [و] هراسان بوده، نمیدانستم پدرم مرده یا زنده است، غفلتاً کشیدهای به صورتم خورد که از دو لوله دماغم خون سرازیر شد. به عقب نگاه کردم که مرتکب این کار را بشناسم؛ کشیده دیگری خوردم. تعجب داشتم که چرا در این هیاهو مرا میزنند. و پیش خود تصور کردم شاید بچه بیپدر را باید کتک زد، و به این جهت مرا میزنند. بالاخره صدای مادرم را شنیدم که با کلمات درشت و درهم میگوید: «امروز روزی بود که تو ابروی خودت را سیاه کنی، آن هم به این قسم؟!»
من دیوانه شده فریاد زدم: «مگر من از پیش اطلاع داشتم؟ گذشته از این خودت گفتی، تقصیر من چیست؟»
گفت: «برو فضولی مکن و زود پاک کن!»
من به منزل آمده، در این هرج [و] مرج و فغان نالههای عجیب نشسته، گریهکنان با روغن سرکه شروع کردم به پاک کردن. بالاخره پاک نشد. من هم تمام ابروی خود را از ته تراشیده، پاکِ پاک کردم و یک صورت عجیب مضحک از شدت دلتنگی برای خودم تشکیل دادم و بعد دومرتبه دویده خود را داخل در جماعت کردم که بفهمم پدر عزیزم زنده است یا مرده. این تردید خیال و این انکشاف مجهول، بالاخره طرف عصر کشف و عموماً که شوهر عزیزشان کشته شده... به هیچ دست و قلمی نمیتوانم شرح آن پرده خونآلوده را به شما بنویسم... (خاطرات تاجالسلطنه، صص ۶۰-۶۳)