|
ما رو به منابع منتخبت توی گوگل اضافه کن

نقد و بررسی فیلم لوک خوش دست؛ Cool Hand Luke

فیلم لوک خوشدست محصول آمریکا در سال 1967 است که توسط استوارت روزنبرگ کارگردانی شده. از بازیگرانی که در این فیلم جنایی و درام به ایفای نقش پرداخته‌اند می‌توان پل نیومن، جرج کندی، استروتر مارتین، جو وان فلیت و لوک اسکیو را نام برد.

لینک کوتاه کپی شد

فیلم لوک خوش‌دست یک نقد اجتماعی تند و تیز به ساختار قدرت است. جمله معروف فیلم، چیزی که اینجا داریم شکست در برقراری ارتباطه، خلاصه‌ای از وضعیت لوک در برابر سیستم است. لوک نمی‌تواند و نمی‌خواهد با قوانین پوچ و مکانیکی زندان کنار بیاید. او نماد فردگرایی مطلق در برابر ماشین سرکوب است. از نگاه روان‌شناسی لوک شخصیتی سرکش است که حتی در برابر مرگ هم عقب‌نشینی نمی‌کند و به دنبال معنایی فراتر از دیوارهای زندان است. از منظر فلسفی شاید بتوان این تقابل را در مفهوم تزکیه نفس یا مجاهدت در عین محدودیت هم تحلیل کرد؛ اینکه انسان چگونه در سخت‌ترین بندها یعنی زندان جسم می‌تواند روحش را آزاد نگه دارد. پل نیومن هم با آن لبخند معروفش کاریزمایی به لوک داد که باعث شد تماشاگر با یک مجرم همذات‌پنداری کند.

در زندان، قدرت فقط با باتوم و زنجیر اعمال نمی‌شود؛ قدرت واقعی در تحقیر است. نگهبان‌ها می‌خواهند زندانی درد بکشد، تسلیم شود و شخصیتش خرد شود. اما لوک درد را به نمایش تبدیل می‌کند. مثلاً همان صحنه پاشیدن خاک به جاده، کاری که باید طاقت‌فرسا و تحقیرکننده باشد با انرژی و ریتم و نوعی شوخ‌طبعی از سوی لوک همراه می‌شود. او کار اجباری را به یک فعالیت با انگیزه جمعی تبدیل می‌کند. اینجا قدرت جابه‌جا می‌شود؛ نگهبان می‌خواهد صحنه رنج بسازد اما لوک آن را به صحنه شور و خنده تبدیل می‌کند.

سیستم می‌تواند بدن را کنترل کند، اما اگر نتواند معنا را کنترل کند شکست خورده است. لوک نمی‌تواند به سادگی از زندان فرار کند، اما می‌تواند تعریف کند که این زندان چه معنایی دارد. او به بقیه نشان می‌دهد که ما می‌توانیم در دل جبر هنوز انتخاب داشته باشیم. این دقیقاً همان چیزی است که نگهبان‌ها را عصبانی می‌کند. آن‌ها از فرار فیزیکی لوک کمتر می‌ترسند تا از اثر روانی او روی دیگران.

در اینجا خنده تبدیل می‌شود به چیزی شبیه طغیان. او نمی تواند سیستم را نابود کند ولی می‌تواند مقاومت را زنده و سرپا نگه دارد. اما این خنده همیشه از سر قدرت نیست. در لحظاتی، مخصوصاً بعد از مرگ مادرش، می‌بینیم که لوک دروناً تهی شده است. اینجا سؤالی جدی مطرح می‌شود: آیا خنده لوک مقاومت است یا نقاب؟ آیا او قهرمان است یا انسانی که نمی‌داند با رنج چه کند و فقط آن را مسخره می‌کند؟ فیلم عمداً پاسخ قطعی به این سؤال نمی‌دهد.

زندانی‌ها دنبال لوک می‌روند چون او چیزی به آن‌ها می‌دهد که زندان ازشان گرفته: کرامت. او نشان می‌دهد که هنوز می‌توانند انتخاب کنند چگونه رنج بکشند.

لوک شدیداً در جست‌وجوی برنده شدن است. او در هر فرصتی، از مسابقه خوردن ۵۰ تخم مرغ گرفته تا مبارزه بوکس و فرارهای مکرر می خواهد به خودش، زندانی ها و خدا نشان دهد که شکست نمی خورد و همچنان کسی است. در واقع بسیاری از اعمال لوک ریشه در نیاز به دیده شدن و تایید شدن دارد. استقامت او نمونه ای از همین امر بوده و در نگاه عمیق تر تلاش و بروزی است از این که هویت و وجود خودش را در زندگی پیدا و اثبات کرده و از این طریق کرامت و جایگاهی برای خود به دست آورد.

فیلم خدا را نه کاملاً بد جلوه می‌دهد و نه ساده‌لوحانه خوب؛ بلکه بیشتر خدای دور، خاموش و دشوارفهم را نشان می‌دهد. یعنی فیلم رابطه لوک با خدا را در قالب یک کشمکش ایمانی می‌سازد، نه یک ستایش یا نفی مستقیم.

اگر منظور از بد نشان دادن این باشد که خدا را ظالم یا بی‌اعتنا جلوه می‌دهد فیلم تا حدی این حس را منتقل می‌کند. جهان فیلم سرد و بی‌رحم است، دعا نجات فوری نمی‌آورد، رنج بی‌پاسخ می‌ماند و لوک هرچه بیشتر بجنگد بیشتر له می‌شود. اما این را نباید مستقیماً به خدا بد است ترجمه کرد. بیشتر فیلم دارد تجربه انسانی سکوت خدا را نشان می‌دهد؛ همان چیزی که در سنت‌های دینی هم هست: وقتی انسان احساس می‌کند خدا خاموش است نه اینکه نباشد. لوک با خدا رابطه‌ای آرام و مطمئن ندارد؛ رابطه‌اش بیشتر شبیه کسی است که می‌پرسد، می‌جنگد، تمسخر می‌کند، از رنج خسته می‌شود اما مسئله معنا را رها نمی‌کند. یعنی لوک به جای ایمان مطیع یک ایمان زخمی و معترض دارد.

رفتار لوک در کندن زمین بیشتر نشانه فرسایش، استیصال و مقاومت لحظه‌ای است تا یک نقشه از پیش‌ چیده‌ شده. التماس‌های لوک واقعی‌اند، نه بازی. در آن صحنه‌ها لوک چند بار واقعاً از پا می‌افتد و زبان بدنش می‌گوید دیگر نمی‌کشد. اگر نقشه‌ای از پیش در کار بود انتظار داشتیم آرام‌تر و کنترل‌شده‌تر عمل کند، نشانه‌هایی از محاسبه سرد ببینیم و از همان اول فشار را دقیق تنظیم کند. اما چیزی که می‌بینیم بیشتر شبیه شکستن تدریجی یک بدن است، نه اجرای یک طرح دقیق. جمله خودش هم کلید مهمی است؛ وقتی بعداً می‌گوید من نقشه‌ای نکشیده بودم. فیلم دارد به ما هشدار می‌دهد که نباید همه چیز را به نبوغ استراتژیک لوک تقلیل دهیم.

یعنی لوک‌ لزوما نمی گوید من از اول همه چیز را می دانستم بلکه بیشتر می گوید من دارم در لحظه واکنش نشان می‌دهم. این تفاوت خیلی مهم است چون او را از یک شطرنج‌باز سرد تبدیل می‌کند به یک انسان واکنشی، زخم‌خورده و زنده. لوک در خیلی از موقعیت‌ها مثل کسی رفتار می‌کند که نمی‌خواهد تسلیم شود، نمی‌خواهد بخزد و نمی‌خواهد به سیستم احترام ظاهری بگذارد. پس زمانی که به التماس می‌افتد در واقع در مرز دو چیز است: تن خسته و اراده تسلیم ناپذیر. این تضاد شخصیتش را انسانی‌تر می‌کند.

او قهرمان شکست‌ناپذیر نیست، بلکه مردی است که مدام تا لبه شکست می‌رود و باز برمی‌گردد. ما به‌عنوان تماشاگر وقتی نتیجه رهایی از زنده به گور شدن را می‌بینیم ناخودآگاه فکر می‌کنیم همه چیز از قبل طراحی شده بوده. اما این همان خطای رایج در نقد است: پشت هر اثر معنادار الزاماً یک نیت از پیش‌طراحی‌شده نیست. گاهی معنا بعداً روی رفتارهای پراکنده سوار می‌شود. لوک نابغه تاکتیکی سرد نیست؛ آدمی است که در لحظه زنده می‌ماند و همین زنده‌ماندن برای دیگران الهام‌بخش می‌شود. به بیان دیگر لوک شاید طرح نداشته باشد، اما حضورش خودش تبدیل به معنا می‌شود. لوک در صحنه کندن زمین بیشتر دارد می‌سازد و می‌شکند، نه اینکه از قبل یک نقشه دقیق داشته باشد. التماس‌هایش هم واقعی‌اند و همین شخصیتش را از یک قهرمان مکانیکی جدا می‌کند. پس در نتیجه لوک نه با برنامه‌ریزی، بلکه با نپذیرفتن شکست در لحظه به اسطوره تبدیل می‌شود.

صحنه کلیسا از قوی‌ترین لحظات نمادین فیلم است. اینکه لوک وسط کلیسا و بعد از دعا تیر می‌خورد انگار می‌گوید: دعا لزوماً نجات نمی‌آورد، فضای مقدس هم می‌تواند بی‌پناه باشد و جهان به‌جای پاسخ ضربه می‌زند. این صحنه امنیت ایمان را می‌شکند. تماشاگر حس می‌کند که اگر خدا هست چرا اینجا هیچ مداخله‌ای رخ نمی‌دهد؟ نگاه لوک به سقف می‌تواند این معنا را داشته باشد که اگر قرار است پاسخی نباشد پس دعا با هیچ فرقی ندارد. این دقیقاً تبدیل می‌شود به نقد سکوت. یعنی لوک خدا را نه با یک موجود شیطانی، بلکه با یک غیبت بی‌پاسخ مواجه می‌بیند. جمله تو فکر می‌کنی من اصلاح‌ناپذیرم خیلی کلیدی است، چون فیلم فقط درباره زندان فیزیکی نیست؛ درباره قضاوت اخلاقی هم هست. سیستم و شاید از دید لوک حتی خدا او را در یک برچسب ثابت می‌گذارد: خراب، گناهکار، اصلاح‌ناپذیر. لوک در برابر این برچسب می‌ایستد و می‌گوید من چیزی فراتر از حکم تو هستم. اینجا مسئله فقط زندانبان نیست؛ قاضی متافیزیکی هم مطرح است. خدا در فیلم گاهی در کنار نهادهای قدرت قرار می‌گیرد یعنی در ذهن لوک خدا هم بخشی از نظمی است که تنبیه می‌کند، پاسخ نمی‌دهد، رنج را توجیه می‌کند و فرد را می‌شکند. در این خوانش کلیسا و زندان دو چهره یک نظم‌اند: یکی با زبان نجات و دیگری با زبان مجازات. لوک این دو را با هم یکسان‌سازی می‌کند، چون در تجربه‌اش هر دو به او راه خروج نمی‌دهند. اما یک نکته مهم: با این حال فیلم کاملاً بی‌خدا یا ضدخدا نیست. بلکه بیشتر می‌خواهد بگوید انسان وقتی رنج می‌کشد ممکن است خدا را مثل سیستم سرکوب تجربه کند و این تجربه به‌ خودی‌ خود تجربه‌ای واقعی و دردناک است. یعنی فیلم دارد احساس دینی زخمی را نشان می‌دهد، نه یک بحث کلامی دقیق. فیلم نگاه بسیار تلخی به خدا دارد. خدا را در وضعیت سکوت، بی‌واکنشی و حتی هم‌ردیف نظم‌های تنبیهی نشان می‌دهد و لوک در برابر این وضعیت با تمسخر و عصیان واکنش نشان می‌دهد. در لوک خوش‌دست خدا بیشتر از آنکه پناه باشد به شکل سکوتی سرد و نزدیک به سازوکار تنبیه تجربه می‌شود.

اگر بخواهیم به طور جدی وارد فضای نقد این بخش از محتوای فیلم شویم، ناگزیر باید به شکلی فلسفی و کلامی مسیر را ادامه دهیم که طبیعتاً از حیطه نقد سینمایی تا حد قابل توجهی خارج می‌شویم. همین بس بگوییم که اگر خدا بخواهد هر مجرمی را از تاوان عمل بد خویش نجات دهد خودش را در سطح یک شریک جرم پایین آورده و عدالت را تعطیل می کند و این بار از حیث شریک جرم شدن خدا در اعمال انسان‌ها و همچنین عدم عدالت وی، اعتراض جدی ما نسبت به خدا برانگیخته می‌شود.

در ظاهر، مسئله لوک کاملاً ملموس و بیرونی است: زندان، نگهبان‌ها، قوانین خشک و میل ساده و سرراست به فرار. او می‌خواهد از بند فیزیکی خلاص شود و نفسش را جای دیگری بیرون از آن دیوارها بکشد. اما در لایه‌ای عمیق‌تر یک درگیری درونی هم هست که ربطی به میله‌ها و خاک و باتوم ندارد. مشکل عاطفی لوک با خداست؛ خدایی که رابطه‌اش با او نه از جنس آرامش و پناه، که بیشتر شبیه یک کشمکش حل‌ نشده است. همین گره درونیست که باعث می‌شود حتی در لحظات آزادی نسبی هم یک جای کار برای لوک بلنگد. فرار از زندان یک مسئله است، اما دل‌خوری از خدا چیزیست که با باز کردن قفل و رد شدن از دیوار درست نمی‌شود.

پیشنهادات ویژه
پیشنهادات ویژه
دانش آراستگی
دیدگاه تان را بنویسید

آشپزی
خانه داری
تفریح و سرگرمی
دنیای سلبریتی ها
نیازمندی‌ها