تست دقت/ 8 غلط املایی این متن را فقط افراد نکته سنجِ مو از ماست بیرون کش، پیدا میکنند
در متن زیر هشت غلط املایی وجود دارد که افراد نکته سنج بدون هیچ زحمتی و به راحتی آب خوردن آن ها را پیدا میکنند.
شایانیوز- باران از نیمههای شب شروع شده بود و تا صبح بیوقفه روی شیشههای خانه میکوبید. وقتی آرمان چشمهایش را باز کرد، نخستین چیزی که دید، نور خاکستری و کمجانی بود که از میان پردهها به اتاق میریخت. چند لحظه همانطور دراز کشید و به صدای باران گوش داد. حس عجیبی داشت؛ انگار آن صبح قرار بود چیزی متفاوت از روزهای دیگر برایش اتقاق بیفتد.
آرمان بیستوهفت ساله بود و در یک کتابفروشی قدیمی در مرکز شهر کار میکرد. بیشتر روزهایش شبیه هم میگذشتند: صبح زود بیدار میشد، با اتوبوس خودش را به مغازه میرساند، چند ساعت میان قفسههای بلند راه میرفت و عصر، وقتی هوا تاریک میشد، به خانه برمیگشت. زندگی آرامی داشت، اما مدتی بود احساس میکرد چیزی در گذشتهاش جا مانده است؛ چیزی که هرچه بیشتر سعی میکرد فراموشش کند، بیشتر به یادش میآمد.
آن روز، پیش از آنکه از خانه بیرون برود، صدای زنگ تلفن قدیمی مادرش را شنید. تلفن سالها بود که در گوشهای از راهرو قرار داشت و تقریباً هیچکس از آن استفاده نمیکرد. آرمان گوشی را برداشت.
صدای پیرمردی از آن سوی خط گفت: «اگر هنوز دنبال خانهی آبی هستی، امروز باید به کوجهی باریک بروی.»
آرمان چند ثانیه سکوت کرد. خانهی آبی را خوب میشناخت. آخرین بار، وقتی دوارده ساله بود، همراه پدرش آنجا رفته بود. پدرش آن روز گفته بود که این خانه راز کوچکی دارد، اما پیش از آنکه راز را تعریف کند، مجبور شده بودند شهر را ترک کنند. چند ماه بعد، پدر در یک سفر کاری ناپدید شده بود و دیگر هیچ خبری از او به دست نیامده بود.
آرمان پرسید: «شما کی هستید؟»
اما خط قطع شد.
او تقریباً نیم ساعت بعد، با بارانی خاکستری و چتری سیاه، از خانه بیرون زد. خیابانها خلوت بودند و آب باران در جویها جمع شده بود. وقتی به مرکز شهر رسید، به جای رفتن به کتابفروشی، مسیرش را به سمت محلهی قدیمی تغییر داد. کوچهی باریک پشت یک بازار متروک قرار داشت؛ جایی که سالها بود کسی در آن رفتوآمد نمیکرد.
در انتهای کوچه، خانهای کوچک با دیوارهای آبی دیده میشد.
در چوبی خانه نیمهباز بود.
آرمان با احطیات وارد شد. داخل خانه بوی چوب خیس و کتابهای قدیمی میآمد. روی دیوارها عکسهایی آویزان بود که بیشترشان برای او ناآشنا بودند، اما در میان آنها تصویری از پدرش پیدا کرد. پدر کنار مردی سالخرده ایستاده بود و هر دو به دوربین لبخند میزدند.
پشت عکس، جملهای با مداد نوشته شده بود: «اگر این را میخوانی، یعنی بالاخره برگشتهای.»
آرمان دستش لرزید. عکس را برگرداند و متوجه شد کاغذ کوچکی پشت آن چسبانده شده است. روی کاغذ آدرسی نوشته شده بود و زیر آن فقط یک جمله بود: «پدرت زنده است، اما نباید دنبالش بروی.»
صدای قدمهایی از طبقهی بالا آمد.
آرمان خشکاش زد.
یک بار دیگر صدای قدمها تکرار شد؛ این بار نزدیکتر. او به سمت راهبله رفت و دستش را روی نرده گذاشت. درست همان لحظه، چراغ خانه روشن شد.
مردی سالخورده بالای پلهها ایستاده بود.
آرمان با صدایی آرام پرسید: «پدرم کجاست؟»
پیرمرد لبخند زد و گفت: «اگر واقعاً میخواهی جواب را بدانی، باید چیزی را به یاد بیاوری که دوازده سال پیش فراموش کردی.»
آرمان چیزی نگفت.
پیرمرد یک جعبهی چوبی کوچک را پایین آورد و آن را به دست او داد. روی در جعبه، همان علامتی حک شده بود که آرمان سالها در خوابهایش میدید.
او در جعبه را باز کرد.
داخل آن یک ساعت جیبی، چند نامه و عکصی از خودش در کودکی بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرد، آخرین نامه بود.
روی پاکت نوشته شده بود: «برای آرمان؛ وقتی بیستوهفت ساله شد.»
دستهایش سرد شد. نامه را باز کرد و نخستین جمله را خواند:
«پسرم، اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی من دیگر نمیتوانم حقیققت را از تو پنهان کنم.»
بیرون، باران همچنان میبارید. آرمان احساس کرد تمام زندگیاش در چند دقیقه تغییر کرده است. او تازه فهمیده بود که ناپدید شدن پدرش یک اتفاق ساده نبوده و خانهی آبی، آغاز داستانی است که سالها پیش شروع شده بود.
پیرمرد آرام گفت: «حالا انتخاب با توست. میتوانی نامه را بخوانی و وارد گذشته شوی، یا آن را ببندی و برای همیشه برگردی.»
آرمان به نامه نگاه کرد.
لبخند کوتاهی زد و گفت: «من دوازده سال منتظر این لحظه بودم.»
سپس نامه را تا آخر خواند.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
غلط های املایی: اتقاق، کوجه، سالخرده، دوارده، راهبله، احطیات، عکصی، حقیققت
باران از نیمههای شب شروع شده بود و تا صبح بیوقفه روی شیشههای خانه میکوبید. وقتی آرمان چشمهایش را باز کرد، نخستین چیزی که دید، نور خاکستری و کمجانی بود که از میان پردهها به اتاق میریخت. چند لحظه همانطور دراز کشید و به صدای باران گوش داد. حس عجیبی داشت؛ انگار آن صبح قرار بود چیزی متفاوت از روزهای دیگر برایش اتقاق بیفتد.
آرمان بیستوهفت ساله بود و در یک کتابفروشی قدیمی در مرکز شهر کار میکرد. بیشتر روزهایش شبیه هم میگذشتند: صبح زود بیدار میشد، با اتوبوس خودش را به مغازه میرساند، چند ساعت میان قفسههای بلند راه میرفت و عصر، وقتی هوا تاریک میشد، به خانه برمیگشت. زندگی آرامی داشت، اما مدتی بود احساس میکرد چیزی در گذشتهاش جا مانده است؛ چیزی که هرچه بیشتر سعی میکرد فراموشش کند، بیشتر به یادش میآمد.
آن روز، پیش از آنکه از خانه بیرون برود، صدای زنگ تلفن قدیمی مادرش را شنید. تلفن سالها بود که در گوشهای از راهرو قرار داشت و تقریباً هیچکس از آن استفاده نمیکرد. آرمان گوشی را برداشت.
صدای پیرمردی از آن سوی خط گفت: «اگر هنوز دنبال خانهی آبی هستی، امروز باید به کوجهی باریک بروی.»
آرمان چند ثانیه سکوت کرد. خانهی آبی را خوب میشناخت. آخرین بار، وقتی دوارده ساله بود، همراه پدرش آنجا رفته بود. پدرش آن روز گفته بود که این خانه راز کوچکی دارد، اما پیش از آنکه راز را تعریف کند، مجبور شده بودند شهر را ترک کنند. چند ماه بعد، پدر در یک سفر کاری ناپدید شده بود و دیگر هیچ خبری از او به دست نیامده بود.
آرمان پرسید: «شما کی هستید؟»
اما خط قطع شد.
او تقریباً نیم ساعت بعد، با بارانی خاکستری و چتری سیاه، از خانه بیرون زد. خیابانها خلوت بودند و آب باران در جویها جمع شده بود. وقتی به مرکز شهر رسید، به جای رفتن به کتابفروشی، مسیرش را به سمت محلهی قدیمی تغییر داد. کوچهی باریک پشت یک بازار متروک قرار داشت؛ جایی که سالها بود کسی در آن رفتوآمد نمیکرد.
در انتهای کوچه، خانهای کوچک با دیوارهای آبی دیده میشد.
در چوبی خانه نیمهباز بود.
آرمان با احطیات وارد شد. داخل خانه بوی چوب خیس و کتابهای قدیمی میآمد. روی دیوارها عکسهایی آویزان بود که بیشترشان برای او ناآشنا بودند، اما در میان آنها تصویری از پدرش پیدا کرد. پدر کنار مردی سالخرده ایستاده بود و هر دو به دوربین لبخند میزدند.
پشت عکس، جملهای با مداد نوشته شده بود: «اگر این را میخوانی، یعنی بالاخره برگشتهای.»
آرمان دستش لرزید. عکس را برگرداند و متوجه شد کاغذ کوچکی پشت آن چسبانده شده است. روی کاغذ آدرسی نوشته شده بود و زیر آن فقط یک جمله بود: «پدرت زنده است، اما نباید دنبالش بروی.»
صدای قدمهایی از طبقهی بالا آمد.
آرمان خشکاش زد.
یک بار دیگر صدای قدمها تکرار شد؛ این بار نزدیکتر. او به سمت راهبله رفت و دستش را روی نرده گذاشت. درست همان لحظه، چراغ خانه روشن شد.
مردی سالخورده بالای پلهها ایستاده بود.
آرمان با صدایی آرام پرسید: «پدرم کجاست؟»
پیرمرد لبخند زد و گفت: «اگر واقعاً میخواهی جواب را بدانی، باید چیزی را به یاد بیاوری که دوازده سال پیش فراموش کردی.»
آرمان چیزی نگفت.
پیرمرد یک جعبهی چوبی کوچک را پایین آورد و آن را به دست او داد. روی در جعبه، همان علامتی حک شده بود که آرمان سالها در خوابهایش میدید.
او در جعبه را باز کرد.
داخل آن یک ساعت جیبی، چند نامه و عکصی از خودش در کودکی بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرد، آخرین نامه بود.
روی پاکت نوشته شده بود: «برای آرمان؛ وقتی بیستوهفت ساله شد.»
دستهایش سرد شد. نامه را باز کرد و نخستین جمله را خواند:
«پسرم، اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی من دیگر نمیتوانم حقیققت را از تو پنهان کنم.»
بیرون، باران همچنان میبارید. آرمان احساس کرد تمام زندگیاش در چند دقیقه تغییر کرده است. او تازه فهمیده بود که ناپدید شدن پدرش یک اتفاق ساده نبوده و خانهی آبی، آغاز داستانی است که سالها پیش شروع شده بود.
پیرمرد آرام گفت: «حالا انتخاب با توست. میتوانی نامه را بخوانی و وارد گذشته شوی، یا آن را ببندی و برای همیشه برگردی.»
آرمان به نامه نگاه کرد.
لبخند کوتاهی زد و گفت: «من دوازده سال منتظر این لحظه بودم.»
سپس نامه را تا آخر خواند.