یک روایت متفاوت؛
آن روی دیگر آقای لاریجانی؛ در بیرون عهده دار امنیت ملی بود در خانه مرغ هم پاک می کرد
مگر میشود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل میکند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟
قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم، اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. میگفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام میده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا میکنه. سبزی و مرغ رو پاک میکنه. ظرفها رو میشوره...»
البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمینها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانهای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتیها و فرشهایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همانها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند.
عجیب هم نبود. فریده میگفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیتهای بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال میریزد که مدیون نباشد. میگفت این خانه را که میخریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمیشه حقوقهای معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.»
اینها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظهای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود؛ و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم میگفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدمهای مختلف روزهای متمادی میآمدند و روی همین صندلی که شما نشستهاید مینشستند و ازش میخواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشادهای، شکایتی...» همه حرفها را با طمانینه میشنید و با احترام مهمانانش را بدرقه میکرد.
در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست میشود. من که نمیتوانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لاتهایی که خوب رجز میخوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش میشد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچهها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دورهای که نباید خانه میآمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمیدید محزون و دلتنگ میشد.
به همه بچههای فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچههای خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمیداد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی میداد. فریده میگفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده میگفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم؛ که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمیماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دستهای فریده را بریدهاند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی میگفت.
*من مطمئنم یک آه این زن میتواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند*.