داستان یک آواز؛ خرچنگ های مردابی و گیتار حبیب محبیان که جنس شان باهم جور شد
بخشی از ترانه خرچنگ های مردابی که حبیب محبیان آن را با احساسی ترین حالت ممکن نواخت و خواند
شایانیوز- هوا در آن سوی آب ها، پشت دیوار های خانه ای در غربت، کمی سنگین بود. حبیب روی صندلی چوبی اش نشسته بود؛ گیتار را در آغوش کشیده بود و خیره به پنجره ای بود که باران آرام به شیشه اش میکوبید. دلش برای خاک وطن پر میزد.
در همان روز ها، کاغذی به دستش رسیده بود که بیتی از یک شاعر آشنا رویش خودنمایی میکرد: محمدعلی بهمنی.
حبیب نگاهی به کلمات انداخت. شعر، روایتگر روزگاری بود که آدمهایش نقاب به چهره داشتند، روزگاری که هیاهوی نااهلان همهجا را پر کرده بود و صدای خلوص، گم بود.
گیتار را لمس کرد. سیمها به صدا درآمدند؛ صدایی بغضآلود، محکم و پر از درد تنهایی. فرکانس آکوردها کمکم شکل گرفت و ترانه متولد شد:
در این زمانهی بیهایوهوی لالپرست
خوشا به حال کلاغان قیلوقالپرست
آهنگ اوج میگرفت و حبیب در دلِ آویزهی این نواها، داستانِ خودش را میخواند. داستانِ انسانهایی که ریشهشان در خاکِ اصالت بود، اما طوفانِ زمانه، «هرزهعلفهای باغِ کالپرست» را بالا آورده بود:
چقدر غریبه و نچیده است، سیبِ بهشت
به پای هرزهعلفهای باغِ کالپرست
حبیب با چشمهای خیس، انگشتانش را روی سیمهای گیتار محکمتر فشرد و بیت آخر را با تمام وجود خواند؛ بیتی که خط بطلانی بود بر تمام کینهها و تنگچشمیها:
هنوزم زندهام و زنده بودنم خاریست
به تنگچشمیِ نامردمِ زوالپرست!