|

روایت فامیل نزدیک اکبر خرمدین از اکبر، بابک و آرزو

نزدیکان پدر بابک خرمدین او را فردی آرام و امیدوار به زندگی توصیف می کنند.

لینک کوتاه کپی شد

یکی از دوستان اکبر خرمدین با خبرنگار رکنا به گفتگو می نشیند.حرف از اکبر خرمدین که می شود اولین چیزی که در توصیف او می گوید این است:«منضبط و وسواسی است.»

از او می خواهیم بیشتر توضیح دهد که می گوید:«اکبر دلش می خواست همه چیز عالی و ایده آل باشد.اگر زمانی سرزده هم به خانه اش می رفتید خانه و زندگی شان اتو کشیده بود و برق می زد.همیشه دست پر به خانه می آمد.برای خانه و زندگی اش چیزی کم نمی گذاشت.با اینکه هشتاد سال سن داشت اما سخت کار می کرد و اهل ورزش بود.پیاده روی می کرد و صبح زود در محوطه فضای سبز اکباتان می دوید.دانش خیلی زیادی داشت و خیلی کتاب می خواند.اما از آدم های بیکار و بی ادب متنفر بود!»

به او می گویم از رابطه  اکبر خرمدین  با فرزندانش بگوید و او می گوید:«بابت اتفاقات ساده و طبیعی که ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد از دست آنها حرص می خورد! شاید اگر من جای او بودم روی مسائل پیش پا افتاده حساس نمی شدم اما برای اکبر خیلی مهم بود.مثلا ناراحت بود از اینکه چرا پسرانش در این سن و سال خانه دار نشده اند.با اینکه فرزندانش مودب و اجتماعی بودند اما باز هم دلش می خواست موفقیت های بیشتری از آنها ببیند.بابک استاد دانشگاه بود و در کار سینما موفق بود.اما پدرش می گفت درآمد خوبی ندارد و انتظار خیلی بالاتری از او داشت.خودش هم انسان خیلی فعالی بود.با اینکه بازنشسته بود و سن و سالی از او گذشته بود اما صبح تا شب با ماشین کار می کرد.»

در مورد آرزو از او می پرسم.چطور یک پدر دلش می آید دختر مریضش را اینطورسلاخی کند.می گوید:«از جزئیات زندگی آنها خبر ندارم.زندگی شان طبیعی به نظر می رسید و تا قبل از این جنایت فکر می کردم که در خانه آنها هم همان اتفاقات روزمره عادی می افتد اما حالا حرف زدن از این زندگی واقعا سخت است.من رفتار بدی از اعضای خانواده با همدیگر ندیده بودم.اواخر که آرزو را می دیدم بیماری اش پیشرفت کرده بود.گاهی اکبر و همسرش بعدازظهر که می شد آرزو را به محوطه فضای سبز می آوردند و با هم قدم می زدند.مادر آرزو خوشحال بود و می گفت پیشرفت بیماری آرزو کم شده است و رو به بهبود است.اما یکدفعه گفتند که آرزو به خارج از کشور مهاجرت کرده است.»

اکبر خرمدین که همه را نصیحت می کرد جنایتکار از آب در آمد

اکبر خرمدین اهل روستای بیجند سراب است.سال ها قبل به همراه خانواده اش به تهران مهاجرت کرد و در حالی که تعدادی زیادی از اقوام و بستگان او هم ساکن تهران شده بودند،کمتر به زادگاه خود سر می زد.  اگر هم گاهی به آن روستا می رفت،خانه یکی از پسرعموهایش ساکن می شد که سه سال قبل آن پسرعمو به رحمت خدا رفت و از آن زمان دیگر اکبر خرمدین به روستای بیجند نرفت.

فرزند پسرعموی اکبر در گفتگو با خبرنگار رکنا گفت:«به حدی از شنیدن این حادثه ناراحت و متعجب هستم که نمی دانم باید از چه حرف بزنم.نمی توانم باور کنم کسی که به خانه ما می آمد و سعی می کرد با نصیحت هایش به ما درس زندگی دهد،فرزندانش را کشته باشد.اکبر ورزشکار بود و می گفت یک بار از تهران تا قم را دویده بوده است.مراقب تغذیه اش بود و به ما می گفت شما هم چای ننوشید. صبحانه یک لیوان آب ولرم و سیب بخورید!» 

او در آخر گفت:«فرزندان اکبر خرمدین هیچ وقت به روستای ما نیامده بودند و تا به حال پیش نیامده بود ما مهمان خانه آنها در تهران شویم.برای همین آنها را ندیده بودیم.اما آنچه من از خود اکبر می دیدم مردی مقتدر بود که شخصیتش دیگران را تحت تاثیر قرار می داد.» 

در مورد همسر اکبر می پرسم اما کسی زیاد چیزی نمی داند.درک احوال مادری که دختر بیمارش را مثله می کنند و دم نمی زند،از قتل دامادش خبر دارد و دم نمی زند و تن به معاونت در قتل پسرش می دهد خیلی سخت است.  راستی در این سال ها پدر و مادر بابک خرمدین ،ناپدید شدن آرزو را چطور برای بابک و افشین و آزیتا توجیه می کردند؟خواهر و برادرها به دنبال برقراری تماس با خواهر بیمارشان نبودند؟

دیدگاه تان را بنویسید

 

پیشنهادات ویژه

دیگر رسانه ها