ترامپ چه زمانی پایان جنگ با ایران را اعلام میکند؟
تحلیل یک استاد دانشگاه قطر از هدف آمریکا در تقابل با ایران و پرسش مهم درباره پایان این رویارویی را بخوانید.
محجوب الزویری، استاد مطالعات خلیج فارس و ایران در دانشگاه قطر، معتقد است تصمیم دونالد ترامپ برای خروج آمریکا از برجام، صرفاً یک اختلاف بر سر مفاد توافق هستهای نبود. او هشتم مه ۲۰۱۸ را یکی از مهمترین مقاطع در روابط تهران و واشنگتن میداند؛ روزی که ترامپ رسماً پایان مشارکت آمریکا در توافق هستهای را اعلام کرد.
به گزارش «شایانیوز» به نقل از فرارو و الجزیره؛ برجام در ژوئیه ۲۰۱۵ و در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما در وین به امضا رسیده بود. با این حال، از نگاه الزویری، تصمیم ترامپ را باید در چارچوب رویکرد سیاسی او و تلاش برای کنار گذاشتن میراث دولت اوباما نیز بررسی کرد؛ رویکردی که خروج از برجام را به یکی از اقدامات شاخص دولت ترامپ تبدیل کرد.
ایران از سال ۲۰۱۵ در مرکز گفتمان سیاسی ترامپ قرار داشت. او در جریان مبارزات انتخاباتی، برجام را «بدترین توافق» توصیف کرد و پس از ورود به کاخ سفید نیز سیاست خود در قبال تهران را از حمله لفظی به تحریم اقتصادی و سپس اقدامات نظامی گسترش داد. اکنون پس از چند مرحله درگیری، پرسش اصلی دیگر تنها درباره ابزارهای فشار نیست؛ بلکه درباره هدف نهایی واشنگتن و تعریف ترامپ از «پیروزی» است.
از مخالفت با برجام تا فشار حداکثری
یکی از محورهای اصلی این تحلیل آن است که مخالفت ترامپ با برجام بیش از آنکه صرفاً ارزیابی فنی مفاد توافق باشد، بخشی از تمایل او برای تمایز سیاسی از اوباما بود. این تصمیم در شرایطی اتخاذ شد که گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی در آن مقطع، پایبندی ایران به تعهدات برجامی را تأیید میکرد.
در همین دوره، دیدگاه ترامپ درباره ایران با مواضع بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل به یکدیگر نزدیک شد. نتانیاهو در مارس ۲۰۱۵ در کنگره آمریکا علیه توافق هستهای سخنرانی کرده بود و اندکی پیش از خروج آمریکا از برجام نیز مجموعهای از اسناد را که به گفته اسرائیل از آرشیو هستهای ایران به دست آمده بود، ارائه کرد. در نتیجه، در سیاست واشنگتن و تلآویو، ایران بیش از پیش نه بهعنوان مسئلهای قابل مدیریت، بلکه بهعنوان تهدیدی معرفی شد که باید ظرفیتهای آن از ریشه محدود شود.
پس از خروج از برجام، دولت ترامپ راهبرد «فشار حداکثری» را در پیش گرفت. تحریمهای نفتی و بانکی بازگردانده شد و در سال ۲۰۱۹ سپاه پاسداران در فهرست سازمانهای تروریستی آمریکا قرار گرفت. فشار اقتصادی سپس به اقدامات امنیتی و نظامی نیز کشیده شد.
از فشار اقتصادی تا رویارویی مستقیم
نقطه عطف مهم بعدی، ژانویه ۲۰۲۰ و حمله به ژنرال قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران در حمله پهپادی آمریکا در نزدیکی فرودگاه بغداد بود. ابومهدی المهندس، نایبرئیس وقت حشدالشعبی عراق، نیز در این حمله هدف قرار گرفتند. چند روز بعد، ایران در واکنش به این اقدام پایگاه عینالاسد را هدف حمله موشکی قرار داد. اهمیت این رخداد در آن بود که تقابل آمریکا و ایران از سطح فشار اقتصادی و درگیریهای غیرمستقیم به هدف قرار گرفتن مستقیم یکی از فرماندهان ارشد نظامی ایران رسید.
همزمان، اسرائیل نیز عملیاتهای مخفی و خرابکارانه علیه برنامه هستهای ایران انجام داد؛ از جمله حمله به تأسیسات نطنز و ترور محسن فخریزاده در نوامبر ۲۰۲۰. در این چارچوب، فشار اقتصادی از بیرون و عملیات امنیتی از داخل، دو مسیر مکمل برای محدود کردن توان ایران بودند.
از جنگ غزه تا جنگ مستقیم ایران و اسرائیل
تحولات پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳، معادله را وارد مرحله دیگری کرد. جنگ غزه به درگیریهای مرتبط با لبنان، یمن و سوریه کشیده شد و تقابل ایران و اسرائیل بیش از گذشته از فضای غیرمستقیم خارج شد. بر اساس این تحلیل، این روند در نهایت به چند دور درگیری مستقیم میان ایران، اسرائیل و آمریکا انجامید. در جریان نخستین جنگ مورد اشاره در ژوئن ۲۰۲۵، اسرائیل حمله را آغاز کرد و آمریکا نیز به تأسیسات هستهای ایران در فردو، نطنز و اصفهان حمله کرد. در دور بعدی که از آن بهعنوان جنگی ۴۰ روزه در فوریه ۲۰۲۶ یاد میشود، بار دیگر آمریکا در کنار اسرائیل قرار گرفت.
در ادامه، ترامپ جنگ را بیش از پیش بهعنوان رویارویی مستقیم آمریکا با ایران معرفی کرد و مسئله برنامه هستهای ایران را محور اصلی آن قرار داد. همین مسئله تناقضی را در منطق راهبردی واشنگتن ایجاد کرده است: اگر هدف از حملات، از بین بردن تهدید هستهای بود، پس از هر عملیات نظامی باید مشخص میشد که نتیجه نهایی دقیقاً چیست و چه زمانی میتوان گفت مأموریت به پایان رسیده است.
آیا آمریکا تعریف اسرائیل از تهدید را پذیرفته است؟
یکی از ادعاهای اصلی این است که دولت آمریکا تعریف اسرائیل از تهدید ایران را تا حد زیادی پذیرفته است. بر اساس این نگاه، هنگامی که تعریف تهدید از سوی یک متحد بر سیاست یک قدرت بزرگ غالب شود، ممکن است گزینههای جایگزین محدود و محاسبه هزینههای جنگ کمرنگ شود.
نمونه این مسئله را میتوان در پیامدهای منطقهای جنگ مشاهده کرد. کشورهای عربی خلیج فارس، که از نظر جغرافیایی و اقتصادی در مجاورت ایران قرار دارند، هزینههای امنیتی و اقتصادی درگیری را تحمل کردهاند؛ در حالی که تصمیم آغاز و ادامه عملیات نظامی در اختیار آنها نبوده است. بسته شدن یا اختلال در تردد از تنگه هرمز نیز مستقیماً امنیت انرژی و تجارت جهانی را تحت تأثیر قرار داده است. از این منظر، پرسش فقط این نیست که آمریکا تا چه اندازه میتواند به ایران آسیب وارد کند؛ بلکه این است که آیا واشنگتن برای پایان دادن به بحران، مسیر سیاسی مشخصی در اختیار دارد یا خیر.
بزرگترین پرسش؛ ترامپ پیروزی را چگونه تعریف میکند؟
اکنون و پس از چند دور درگیری، پرسش اصلی این است که واشنگتن چه زمانی اعلام خواهد کرد که به هدف خود رسیده است. چنین وضعیتی این نگرانی را ایجاد میکند که ملاحظات سیاست داخلی آمریکا نیز در کنار محاسبات امنیتی و راهبردی، بر تصمیمهای مربوط به جنگ اثرگذار باشد.